كوثركوثر، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

پرنده بهشت

کوثر و سارینا و ستایش و سنا

چند شب پیش بالاخره قسمت شد بعد از 6 ماه بریم خونه سارینا جون و اونو از نزدیک ببینیم . خدا او را برای بابا و مامانش ببخشه . واسه خودش خانومی شده . طبق معمول تو یه راست رفتی سراغ اسباب بازیها و سارینا و ستایش هم اومدند باهات بازی کردند . البته سنا کوچولو هم خواب بود . ...
1 آذر 1390

عید غدیر خم و کاپشن نو

از وقتی که باباحاجی و مامانی این کاپشنو برای سیسمونیت خریدند من و بابا منتظر روزی بودیم که اونو بپوشی . ما این کاپشنو خیلی دوست داریم برای همین باباعلی گفت روز عید غدیر که روز خوبیه اونو تنت کنیم . بعدش موقع رفتن چند تا عکس ازت گرفت ولی تو اصلاً حوصله عکسو نداشتی و اخمو بودی. خیلی تو لباس نوت ماه شدی ...
1 آذر 1390

سلام سلام

از ١٣ ماهگیت هر وقت کسی را میدیدی بهش سلام میکردی . الان دیگه سلام کردنت تو فامیل معروف شده و همه ازت تعریف میکنند و میگن چه دختر باادبی . هر وقت اب هم میخوری بعدش میگی سلام . معلومه یاد گرفتی که به امام حسین بعد از آب خوردن سلام کنی .   ...
19 آبان 1390

عید قربان

روز عید قربان بعد از اینکه حاضرت کردم باباعلی تو را برد حیاط و چند تا عکس ازت گرفت البته بوی دردر به دماغت خورده بود و اصلاً بند نمیشدی . خلاصه تونستیم یه عکس خوب ازت بگیریم . خدا را شکر صبح هوا خوب بود و از بعد از ظهر هوا سرد شد و آخر شب هم که اومدیم خونه کم کم داشت بارون میومد. ...
17 آبان 1390

دعای عرفه

صبح روز یکشنبه باباعلی زنگ زد و گفت امروز دعا میریم یا نه . من خیلی دوست داشتم برم ولی میترسیدم تو بند نشی و بخوای تو مسجد راه بری. خلاصه تصمیم گرفتیم بریم . نزدیک ساعت 2 بود که حاضر شدیم و بابا اومد و با هم رفتیم به مسجد ولیعصر. خدا را شکر دختر خیلی خوبی بودی و مامانو اذیت نکردی . البته یک ساعتی هم راحت خوابیدی . موقعی هم که بیدار شدی یه کتاب و تسبیح دستت بود و صلوات میفرستادی و میگفتی : الله صلا بعد از دعا هم رفتی مردونه و کلی واسه خودت قدم زدی و هرچی بابا بهت گفت برو پیش مامان گفتی نه تا بالاخره باباحاجی تو را آورد پیشم . قربون دختر نازم بشم . دیگه واسه خودش خانمی شده . ...
17 آبان 1390

صدای حیوانات

   تا حالا صدای ٥ تا حیوونو یاد گرفتی . تا بهت میگم ببیی چی میگه ؟ میگی بب هاپو چی میگه ؟هاپو هاپو پیشی چی میگه ؟ میومیو گاو میگه : ماما جوجو میگه:جیک جیک                                     ...
11 آبان 1390

تاتی تاتی

چند شب پیش که خونه مامانی زهراشون بودیم باباعلی یکدفعه منو صدا کرد و گفت مامان کوثر بیا کوثرو ببین . منم فوری اومدم و دیدم که داری راه میری . خیلی لحظه قشنگی بود چند قدمی رفتی و خوردی زمین ولی خیلی ذوق داشتی و بازهم سعی میکردی که بلندشی و ادامه بدی . ...
11 آبان 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پرنده بهشت می باشد